فخر الدين الاسفرايني النيشابوري
مقدمه 51
شرح كتاب النجاة لابن سينا ( قسم الالهيات )
چون شيخ أبو القاسم نزديك آفتاب زردى يك روز تابستان بر شيخ وارد شد وآن نامه وجزء را بدون نمود ووى نامه را خواند بدو پس داد وجزء را در دست گرفت وبدان مىنگريست ومردم سخن مىگفتند . سپس أبو القاسم بيرون رفت وشيخ مرا فرمان داد كه كاغذ سفيد بخواهم ، وچند جزء از آن بريد وپنج جزء تا كرد كه هر يك از آنها ده ورق بود ، چهار يك فرعونى ؛ وما نماز شام را گزارديم وشمع آوردند . فرمان داد نوشيدنى بياورند ، مرا وبرادرش را نشاند وفرمان داد بياشاميم ووى به پاسخ اين مسائل آغاز كرد وتا نيمهء شب مىنوشت ومىنوشيد ، تا اينكه خواب مرا وبرادرش را فرا گرفت وما را فرمان داد برويم . نزديك بامداد در را كوفتند وفرستادهء شيخ بود كه مرا مىخواست . نزد أو رفتم وأو بر سر جانماز بود وآن پنج جزء در برابرش . گفت بردار وبه شيخ أبو القاسم كرمانى برسان ، أو را بگو در پاسخ آنها شتاب كردم كه ركابدار دير نكند . چون نزد وى بردم شگفتى بسيار كرد وپيك را روانه كرد وايشان را از اين كار آگاه كرد واين كار در ميان مردم تاريخ شد . در هنگامى كه به رصد پرداخته بود افزارهايى كرده بود كه پيش ازو كس نكرده بود ، ودربارهء آنها رسالتي گرد آورده ومن هشت سال به رصد سرگرم بودم وانديشهء من آشكار كردن آن چيزى بود كه بطلميوس در قصهء خود دربارهء ارصاد آورده است وبرخى از آنها بر من روشن شد . وشيخ كتاب الانصاف را گرد آورد ، وروزى كه سلطان مسعود به